تبليغاتX
گل سرخ مبسوط - من
اینه هـــــــــــــــــــا!!!! به این میگن مبسوووووووووووووووووووووووط !!!!

مهسا جان

نامه اون پایینه. بخونش


جینگولک من بی وفا نیست
ادای خواهر شوهرارو درنیار

بردنش چون من احمق گذاشتم
چون اگه با من میموند دیگرون قلبشو از تو سینه اش در میاوردن
قلب اونو... قلب منو
گداشتم قلب اون تو سینه اش بمونه
اما قلبمو دادم بهش ببره
یه دونه قلب بهتر از هیچی قلبه. نه؟؟؟

مهسای خوبم
ماجرای ما به اندازه ی یه قصه است
یه قصه ی دراز و عجیب
فکر نکن ماجرای ما اغراق شده است توسط من
من مورد شهوت و حماقت یکی قرار گرفتم که الان شده باعث جدایی من و جینگولک
اگر اون نبود
اگر اون مدعی دوست داشتن من نبود
من الان...
بجای تنهایی
تو رو هم همراه خودم می خندوندم
تو رو هم عاشق می کردم
عاشق زندگی و نفس و بهار
عاشق مهر و دریا و ماه
عاشق سلام و روز و خورشید
عاشق همه چی همه چی
عاشق بارون و قطره و زیبا

من هم مثل تو میزدم به سیم آخر و تو جشن بارون و خنده نی نای نای می کردم

توی یکی از فصلای خدا
که بود فصل فصل بهار
یه دختری بود خیلی بی وفا
به هر کی می رسید می گفت تویی با وفا
تویی عشق تویی صفا

گشت و گشت وگشت تا توی یکی از روزای خدا
یکی اومد بهش گفت هست اون دورا
یه پسری خود خواه و مغرور و پر مدعا
پسره تنهاست. خامه بی ریاست
با هم کردن قرار رو مدار
تا کاری کنن پسره بکنه فرار
بگیرن حالش. بگیرن مالش
که دیگه نکنه از این غلطا
گذشت و گذشت باز توی یکی از روزای خدا
دختره اومد تا ببینه پسر بی ریا
پوشید لباس و کرد عزم بلا
رفت و رفت تا رسید به اون نزدیکا
واستادو واستاد تا ببینه اون پسر بلا
وقتی اومد یهو مثل ماه
رنگ عوض کرد و دید که یک سوار
میاد با یک اسب سفید بالدار
زد رو دست گفت ای هوار
اینه شاهزاده ی قصه ها
دخترک عاشق شد. یه دل نه صد دل بیمار شد
کرد عزم رفتن که ای خدا
این همونه که من میخوام
شروع کرد به دادن پیام
که ای پسر خوب با صفا
من هستم یه عاشق با وفا
دیدمت عاشقت شدم
حیرون و ویرونت شدم
بیا و یه لطفی بکن
من رو  دل خودت بکن
دختره گفت که دیدمت
زندگیتو کردم از حفظ
اینه اینه اینه اینه
همه چیزات طبق اینه
پسره شاخ در میاورد
که این بشر کیه کجاست
گفت که می خوام ببینمت
ببینم این دختر کیه
کار و شنوسنومش چیه
خونش کجاست مال کجاست
داره نشونی از مرام؟
این بود که گذاشتن یه قرار
توی یه روز از روز خدا
اومد پسر به پای کار
دید که اومد دختر مار
اما قرار یه فرقی داشت
فرق خیلی عجیبی داشت
دختره همراه خودش
آورده بود یه دختری
که بود مثل یه پارچه گل
خوشگل و ماه و با عفاف
پاک و زلال. مثل آب


ماه نگو برف نگو
شبیه هیچ کسی نبود
لبا عسل چشا خمار
مثل گل بنفشه بود
پسر خیلی دلش گرفت
که کاشکی که این دختره
تمام جون اون میشد
شاه پریونش میشد
تموم زندگیش میشد

پسره از دختره خیلی خوشش اومد آرزو کرد که کاش عشق این دختر مال اون باشه. اما نمیشد. چون دختر عاشق نمیذاشت.دختر عاشق پسر ر. مال خودش می دونست.

گذشت و گذشت باز توی یکی از روزای خدا
کمی بعد از اون قرار
وقتی پسر نشسته بود
تنها و دلشکسته بود
رو کرد به عاشقه گفت:
از من نخواه عاشقی
تو خوبی تو ماهی
من نیستم آدم این کارا
دختر عاشقو بروند

راست میگفت پسر قصه ما
دختره یکی دو روزه بود
عشقش مال هر کسی بود
این شد که دختره گفت باشه و رفت
اما چه رفتنی
چه کشکی و چه دوغی       پسره شده بود عاصی
از دست این دختر یاغی

دختره دست ور نداشت تا اینکه بعد از مدتی طولانی به دختره گفت: باشه فکر کن من دوست توام. اینو گفت و دختره همه جا رو پر کرد که این پسره عاشق و دلباخته ی منه. تو تمام این مدت پسره دلش پیش اون دختری بود که اول بار دیده بودش
تا اینکه دختر عاشق هوس پرونی کردو رفت با دوست پسره دوست شد.

القصه القصه
پسر که اینو فهمید گفت دیگه برو. دختره فهمید که پسره دلش جای دیگست و خودش همه چیزو بهم زد و رفت. این وسط پسره موندو دختر مورد علاقه اش:

توی یکی از روزای خدا

یه دختری بود مثل ماه

خوشگل و ماه و با عفاف
پاک و زلال. مثل آب
ماه نگو برف نگو
شبیه هیچ کسی نبود
چشا خمار. لبا عسل
مثل گل بنفشه بود

اونم دلش گرفته بود

پیش پسر جا مونده بود

اما اونم مثل پسر

عشقشو کور گذاشته بود

گذشت گذشت تا اینکه:

شنید پسر دلش کجاست

با کی داره مراوات

با کی هر شب حرف می زنه

به کی دل و قلوه میده

وقتی شنید باور نکرد

رفت و پرسید از اون پسر

آره تویی عاشق من؟؟؟

پسر سرش رو برده بود پایین

گفت منم منم. همین

پسر که دل رو داده بود

گفت که ای ماه زمین

تو هستی توی دل من

توی دل تاریک من

تویی تمام نفسم

تمام عشق و جان من

تویی تویی خورشیدکم

تویی تمام ابدم

تویی که در هر شب و روز

شدی وجود و تار و پود

تویی واسم بود و نبود

تویی واسم هستی و جون

این شد که هم پسر و هم دختر در یک لحظه به هم رسیدن. اما غافل که دخترک اول چشم دیدن هیچ کدوم رو نداره و شروع کرد به اذیت و آزار. تا اینکه این دوتا تصمیم گرفتن عشقشونو تو خفا ادامه بدن و محبتشونو نثار همه بکنن. اما دریغ که نتونستن و همه فهمیدن. دخترک حسود هر دوشونو خراب کرده بود و اونا نمی تونستن به عشقشون ادامه بدن.

آره مهسا جون. این شد که تصمیم گرفتیم جدا بشیم. اون دخترک حسود دختر عمه ی جینگولک منه

این وسط خیلی ماجراهای دیگه ای به وقوع پیوست. می دونی که نمیشه همش رو تعریف کرد.

فقط اینکه ماجرا خیلی شدید تر از این حرفایت.

خوب...

حالا حق ندارم ک/س/خل بشم؟؟؟؟


 

۱۶.۸.۱۳۸۶

از نئو

به مهسای عزیز:

مهسای گلم٬ خانمم٬ گلم٬ گوشه ی دلم

گفتی بگم و میگم. راستش من مشاور خوبی نیستم و نمی دونم چه طور باید با این مسئله کنار بیای یا اینکه حلش کنی اما چنتا اقدام میتونی انجام بدی تا حداقل رفیقات پات واستن و به اراجیف یک آدم ک/س/مغز اهمیتی ندن

به حبیب بگو که تو نیستی

بهش بگو اینقدر باید منو بشناسی که بفهمی من اراجیف نمی گم. باید اینقدر به نوشتنم آشنا باشی که از لحن نوشته ها بفهمی من نیستم. یا اینکه اهل بدی نیستم. مطمئن باش اگر حبیب دوست خوبی باشه به حرفت گوش میده. اگر هم نداد که دوست خوبی نیست. دوستی که تو رو نشناسه ....

هیچ وقت اگه مطمئن نیستی اقدامی نکن. چون ک/ی/خل میشی.

اما...

مطمئنا اون پسر تو رو دوست نداشته. مطمئنا.

 یادمه یکی مدعی عشق دختری بود. اما اون دختر دلش جای دیگه ای بود. یا حداقل دلش پیش پسر نبود. پسر به آب و آتیش زد تا بتونه کاری کنه که اون دختر اونو دوست داشته باشه. اما پسر خبر نداشت هر چی بیشتر زور بزنه که عشق رو تو کله ی یه نفر فرو کنه طرفش بیشتر دور میشه. اینطوری شد که دختر دیگه تحمل نکرد و رفت. دختر به پسر اعتماد کرده بود و زندگیش رو واسه اون تعریف کرده بود. پسر تمام زندگی دختر رو از بر بود.   موقع رفتن پسر حرفای سنگینی رو به دختر گفت. هر چیزی که دختر داشت رو به شکل یه پتک در آورد و کوبید تو سر دخترک. دخترک بیچاره .... هیچی نگفت و رفت ...

پسر تازه اونجا بود که فهمید عشقی در کار نبوده. این یه دلیل داشت. اون اینه که اگه یه نفر رو دوست داری هیچ کاری نمی کنی که اون قلبش بشکنه. حتی اگه اون قلب تو رو شکسته باشه.

آره مهسای گلم٬ خواهرکم

پسر تو رو دوست نداشت. این فقط یک غرور پسرانه است. یادت باشه پسرا تحمل شکست رو خیلی کم دارن. یادت باشه که پسر داره سعی می کنه فقط کمی از اون شکست رو جواب بده. پس بذار فکر کنه داره این کارو انجام میده. نمی دونم می تونی باهاش حرف بزنی یا نه. اما اگه تونستی مهسای خوبم٬ سعی کن آرومش کنی. سعی کن بفهمه داره اشتباه می کنه. بهش بگو این رسم عاشقی نیست که عشق کشی کنی پسر.

بهش بفهمون عشق یعنی سوختن و دم نزدن. بهش بگو هر وقت به خاطر معشوقه ات دم نزدی و دردت رو تو دلت گفتی اونوقت می تونی بگی عاشقم.

 

حسین پناهی میگه:

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان..

نه به دستی ظرفی را آلوده می کنند نه به حرفی دلی را آزرده

تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت ...

 

مهسای من

نمی دونم چرا می خوای حرفام رو داشته باشی. من خودم فکر می کنم که جز ک/س/ شعر هیچی نگفتم. من فقط گوش خوبی دارم واسه شنیدن. باهات همدردی می کنمو تا آخر حرفات گوش می دم و آخرش فقط یه لبخند بهت هدیه میدم تا بفهمی از اینکه خواهری مثل تو دارم چقدر مسرورم...

 

یک مرده

نئو



 

نامه

 

راز گل سرخ

«كسي سوال مي‌كند به خاطر چه زنده‌اي و من براي زندگي تو را بهانه مي‌كنم.»

شايد سهم ما از راز گل سرخ اين است. كنار دريا رفتن حسرت چشيدن آن و تشنه برگشتن سهم نسل ما از گل‌ها فقط پرپرشدن است. ديدن و دم برنياوردن، شنيدن و تامل و سكوت، سكوتي كه از رضايت نيست، و دلي كه پر از حكايت است.

سهم من و تو از شادي و خنديدن، بن بست بود و گريه و اندوه حتي شريانهاي وجودمان را مالامال كرده، انگار در مكتب تملق، نقد است خنديدن.

سهم من و تو از فاصله‌ها، طبقاتي بود و نبود حريم امن خصوص كه در آن به اعماق وجود خود سفر كردن افسانه ـ چشمانمان را در نظر دارند مبادا آن چيزي را ديده باشيم كه نبايد – پاهايمان را مبادا كه جاهايي رفته باشيم كه نشايد – قلممان را مبادا كه نوشته باشيم و به مذاق تك صدا طلبان خوش نيايد، سهم من تو از تفاوت‌ها، تك صدايي شد و خودي ساختن ديگري‌ها

سهم من و تو از دوست داشتن، ابهام نگاهها بود كه حسرت بيانش را با توجه به دستان از ما گرفته‌اند، اينجا مجرمي به دوست داشتن و اگر خواستي بگويي دوستت دارم، اما مواظب دهانت باش كه حرف‌ها را باد به گوش نامحرمان مي‌رساند.

سهم من وتو از اعتراض مدني و تامل در بارش ناعادلانه «چيزهاي خوب» ستاره دار شدن بود، ستاره‌هايي كه براي اولين بار به جاي راهنمايي و نور افكني و جهت دهي به من و تو بن‌بست‌ها را برايمان ترسيم نمودند و من و تو محكوميم به دانستن و مهجوريم از دانستن.

فصل اول

شاید این جمله را از من شنیده ای:

"پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور، دستمال سرخ دلم را تکان می دهم"

اما من دیگر دستمالی برایم نمانده. من تمامش را هدیه کردم به اندیشه خاطره ای تلخ...

 

فصل دوم:

همیشه در زندگی تنهایی ام می خواستم برای کسی عوض بشوم. برای کسی چیزی شوم. همیشه در آرزوی عشقی بوده ام. همیشه به دنبال معشوقه ای بوده ام تا سلامم را به او هدیه دهم. اشک هایم را برای اوهدر دهم. برای او با گلویم حباب بسازم و از حبابم بغض و از بغض گلویم اشک. خواب او را ببینم. چشمان او را کاوش کنم. لبهای او را بچشم. آغوش او را بسترم کنم. نفسش را گرمایم. سلامش را خبر صلح بدانم و پایانش را مرگ. اتاقک دلم را خانه ی عروسش قرار دهم و سادگی ام را هجله اش. آب دریا ها را نوشیدم. کلبه تاریکم را ترک کردم و همه جا را به دنبالش گشتم، کوهها و دشت ها را زیر پایم له کردم بلکه تکه ای از قلبم را بیابم. تکه ای که از کودکی ان را به نیستی هدیه داده بودم.

من سلام را اینگونه هجی می کنم:

س به نام سرما

ل به نام لرز

الف به نام اشک

م به نام مرگ ....

..... من از خداحافظی می ترسیدم

 

وجودم غلطان در نفرت و کین و دشمنی

خنجری در دستانم

دشنه ای در جیبم

آتشی در چشمم

من محکوم به حبس ابدم

به جرم سادگی

هیچ نمی یافتم تا حباب گلویم را بترکانم

بل اشکی بریزم بر این مهنت

مروارید دلم را اصراف می کنم

 

فصل سوم:

فکر می کردم تمدن من جاودانه ترین خواهد بود

من از سرما می گفتم

از محیط آبی و کثیف فیلم های نوآر می گفتم

 

زمان همیشه در تبعید است

 

فصل  چهارم:

دیگر خونم را حس نمی کنم

مرده ام ... در تبعید

میان کبوتر های سیاه و خاکستری

جانم در خماری ذره ای زندگی

مرا دست به دامان هر کس و ناکسی می کند

خواب امانم را بریده

نمی دانم ........ شاید مرده ام

و این تنها روی زندگی برایم خواهد بود

 

فصل پنجم:

نامم در تاریخ ثبت خواهد شد

به نام مرگ، به نام بغض

و تمامی دفاتر نانوشته ام در آتش وجودم به خاکستر می رود

فریادم را با خود به گور خواهم برد

مادرم در جوانی بر مزار من پرواز خواهد کرد

 

فصل ششم:

احد الناسی

ولو یک نفر

دریغ که حتی کودکی دیوانه نمی یابم

تا خنجرم را به دستانش دهم

تا پایان دهد به مرگ من

خودم جرات این کار را ندارم

 

فصل هفتم:

دیگر قلبی نداشتم

دیگر سلام یادم رفت

هر که می آمد به آهنی بر می خورد

دیگر شب یرایم معنایی نداشت

دیگر سکوت را نمی فهمیدم

من دیگر اشک نمی ریختم

دیگر به دستهایم نگاه نکردم.

قلبم در سینه ام سرد شده بود

قلمی نمی یافتم تا خط بکشد اندیشه ام و بدنبالش راه برود

کلبه ام را نمی خواندم

و من کاج هایم را، پرستو هایم را، سگم را جنگلم را، درختان تمشکم را....

دریاچه ام را بیاد نمی آوردم

از یاد بردم فانی شدم

من دیگر روی بستر خیس اشک آلود نمی خوابیدم

از یاد بردم امانم را

از یا بردم صدایم را، صدایش را

من از یاد بردم خاطره را، رویا را، آهو را

قلبم را درون شیشه ای گذاشتم

و آنسوی دریاها در جزیره ای متروک

آن را به خاک سپردم

برای دلم قلبی آهنین ساختم

قفلی از فولاد بر آن نهادم ..... دلم را بستم

چشمانم را سنجاق کردم

تا باد سخنان مردمان

پژمرده ام نسازد

دستانم شیشیه را خرد می کرد

.... و آنگاه بود که من ربات را اختراع کردم

 

فصل هشتم

بال میزند عقاب دلم بر فراز کوهستان سرد و مه آلود و تاریک

تا به کی چشمانم ابرهای سرد و تاریک را نظاره خواهد کرد؟

تا به کی فریب خواهد داد قله شوم و تاریک نشسته بر فرازم؟

این سرزمین با اندوه و ماتم استوار است

ماتم تو، سادگی من

 

فصل نهم

جهان من همانند قطب شمال

نصف سال تاریک و سرد

عمر من تنها نصف سال

تاریخ تولدم اول ماه تاریک

من روشنی را نخواهم دید

من تاریکم ... من سرد و خاموشم .... من بادم .....

تنها به امید نقصان در زمین

شاید تندتر حرکت کند...

معجزه من کی خواهی آمد؟؟؟؟

تو را به گل سرخ... تو را به کاج ها و سروها .....

تو را به نام من....

برگرد....

خداوندا...کلبه ام را به من بازگردان

 

فصل دهم: تو آمدی....

زمام دلم را به بادها می دهم

تا بر فراز کوهستانهای سرد و پوشیده از کاج ها ی سبز سفید پوش

افسانه ی دلم را به بی کرانه ها ببرد....

بر روی دریاچه ای سرد و متروک٬ نزدیک قطب شمال

با تاجی از کاج ها و سرو های بلند و خاموش

و دلم و در هیبت قله سرد و تاریک

که ویرانی دغدغه هایش را

به چشمهای خویش نظاره می کند...

دم نمی زند

به امید تازه ای ...

که از کلبه ای سرد و متروک آواز می خواند

و آنگاه سرو های بلند دوباره قد الم خواهند کرد

کاج ها به پادشاهی می نشینند

و حکم٬ حکم پرستو های کوچک خواهد بود

قله دوباره گرم خواهد شد

فریاد خواهد کشید

صدا خواهد کرد

کاج ها را به خونخواهی خود می خواند...

و تو که وجودت از خاک است

در میان فریاد قله خرد خواهی شد..

دیگر صدای شکستن دل کاج ها به گوش نخواهد رسید.

و دوباره...

قله دغدغه هایش را در سکوت نظاره خواهد کرد

اینبار گرم و روشن در خیال ...

عاشقانه هایم را با تو می خوانم

صدایم را به تو می دهم

کلماتم بوی تو را می دهد

و نگاهم باز روی تو را می جوید

تو فقط، صدای تنهایی من بودی

تو بی کرانه ی هوس لبهای گمشده ی من بودی

 

فصل یازدهم:

گاه

تردید تمام من عریانم را فرا می گیرد

و سوال همیشگی امید ...

آیا این هم شبیه همیشه، هم معنی سکوت است؟

 

 

فصل دوازدهم:

در هر نفسم... در هر لحظه ام

سرزمین بی پروای طلایی ام را می بینم

من عالم را روی بالهای عقاب سبز دلم می بینم

 

فصل سیزدهم: تو رفتی...

غروب کردی خورشیدک من

درست آنسوی موجهای ارغوانی رنگ

و تو ای مهربان نسیم گرم هوس باز

که قلم موی مهربان خود را

به روی صورتک خاک گرفته ام می کشی

امشب به میهمانی آبها آمده ام

به رقص انوار براق ماه بر روی فوج قطره های اندوهگین

و آواز غم انگیز مرغان دریایی

که می خوانند برای دل یکدانه میهمانشان

اینجا میهمانی میهمان غریب است

صدای ریز و لطیف موج های رقصان

بر تار ماسه دانه های نشسته بر ساحل آواز

با رقص پریان دریایی

که به حضور پسرک تنها

فلس های نقره فام خود را در تلئلوی نور ماه

طلا و جواهر به پایش می ریزند

پس در لابلای حریر موجها

و با نوای پریان دریایی

سر بر تن سرد قطره ها می گذارم

و با نگاه مهربان ستاره ها

به خواب مرگ می روم....

 

فصل آخر.... وقتی که دیگر نیستی....

هر شب با نگاه تو هم بستر می شوم

هر شب به نام تو می خوانم

هر شب تو را در تار و پودم می بافم

حیف که نمی بینی...

حیف که نمی بینی...

سینه ی افسوسم را

نگاهم را

چشم بارانی ام را

دست لرزانم را

حیف که نمی بینی.....

لبهای داغ و مهربانش

دستهایش

نفس گرم و مردادیش

و من تنها....

با آتش قلبم....

 

حرف آخر:

می مانم و می خوانم

منتظرت می مانم

منتظرت می مانم تا با تو بخندم

می مانم و هنوز هم مانده ام.....

 

چراغ غمگین کلبه ام چشم بسته تا نبیند غم دلبرکش را

هیچ پرده ای توانایی حاشا کردن ندارد

 

لحظه نبودن نيستن ها ٬ اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد...

ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند...

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن...

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ی من ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم...

ولي نيافتمت...

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.. .

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت...

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

باشد. تو عزيزي ، اگه يک قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است...

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد...

نازنين من ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد... نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن...

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند...

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته...

 زيبا ی من ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود...

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد...

هنوز گرمای آخرین بوسه ات وجودم را همچون مرغی در گیره طوفان به خود میپیچاند.....

 

از عقرب عاشق... به تو گل سرخ من

 

 




 

 

 

به ناگه رخ بر افروزم ز خواب و غـرش راوی

زبـان در حـلق بـردم مـن به دیــدار سـگ تـازی

ســفـر بـی توشـه و قــلبـم چو آتــش در بیـابـانـی

ببندم چشم رویا بین  از این  درد سر انجامی

دلم یک بته می خواهد در این گـرمـای طـوفانـی

بشیـنم من در ایـن دوزخ به یـاد آن خـوش آوازی

شکسـتم من شبــا هنگـام بـه سـوز و رنج بیـداری

طلب از خواب دارم من به دیدار شب و ساقی

عسل بانوی خود بینم سلام و حرف و طنازی

نگاهش با دلم بینم دلش کاوش به رخساری

که گل گیسوی تو اینک می اندازد به دلداری

پیـاپــی چشـم بربنـدی به نـاگــه باز بنـمـایی

به نور شمع دلداده ز پروانه بیاموزی

نگاهی و شکر خندی از آن دخت خراباتی

گهی تک تک نفس گیری به هنگام هم آغوشی

در آن حال خمار ناز حکیم اندر صنا باشی

سماع حق بر انگیزی بر این شبهای مهتابی

تصورهای فرهادی شکر گویی ز لیلایی

به ناگه شب فنا گردد رخ معشوقه در تاری

سرت سنگین ز بیداد و دلت جوشان چو دریایی

بیابان دوزخم  گردد در این ساعات هشیاری

دوباره ناله ات باشد بدا بر حالت ای باقی

دوباره خواب معشوقت شده سربار این جانی

 

بدان من مات و مبهوتم از این درگاه لالایی

عرق در چشم و ابرویم بیابان در دهان جاری

که گرمای فزون گیرد به بغض خشک بی تابی

روان پاک و زبان پر بی ز اندوه سرآغازی 

بیارامم در آن خلوت به شب دیدار آن یاغی

که اشک از دیده می بارد به شوق یار مهتابی

خمار این چشم رویا بین به یاد چشمه ی جاری

که لیلای خودم بینم به افسون دل و نازی 

می از جام طلا گیرم به شب مستی سرخابی

که من بینم شبا هنگام به خواب و وقت هشیاری

سخن از درد تنهایی و اکنون خنده بگشایی 

دوباره یار خود بینی و قربانش به صد باشی

که گردش بر سر شیرین به رسم عشق فرهادی

چو لب بگشاید از عشوه تو افسونی و بیماری

نفس از کام او گیری و دل در باده اندازی

گل محبوبه ات بینی و سر بر سجده بگذاری

نفس هایی به شکرانه بر این الطاف ربانی

که اینک وقت آن باشد که در نازش بیارامی

بیابان در بغل بینی به خفتن های تنهایی

که از شلاق این کابوس زند فریاد هجرانی

دعا گویم که ای کاشم روم بیرون زاین خواری

کنون عزم سفر باید بدین سوزان طوفانی

شتر دیدی ز این هجران بکن نادیده ای فانی